|
در روزهای تنهایی تنها نام تو ارام بخش خاطرم بود من به یاد تو هر شب برایت چراغی روشن می گذارم تا در شب های برفی راه خانه ام را گم نکنی و برای پذیرایی از تو سبد سبد خاطره و محبت برایت روی میز میگذارم و سیب های سبز و سرخ کال و رسیده را از تک درخت عشقم برایت می چینم تا بفهی تمامی وجودم از ان توست و حاضر هستم برایت تمامی جاده های انتظار را با عشق بپیما یم اکنون که ورق های زندگی تلخ و شیرین خوب وبد با هم میگذرد چاره ای ندارم جز انکه باز هم به انتظارت در شبهای برفی بنشینم...
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
سرزمینم را تاتار ها به یغما بردند و تمام احساساتم را همراه در این سرزمین همه چیز به یغما رفت و من از تمام داریی هایم فقط تنهایی را به خاطر دارم سکوت را آموختم شکسته شده این زمان بی آرامش حالا سرزمین من پر از تاریکی ست ومن زندانی این سرزمین
، تا کجا آمده بودم ، اما اینک میدانم مجنونی بیش نیستم، مجنونی که عاشق قلب بی ریای تو شده است ، مجنونی که غرق در دل دریای بیکران قلبمهربان تو شده استاین احساسات تنها احساسیست که در قلب من هست و تنها برایتو هستمیدانم درک میکنی احساسات مرا ای تو که هم احساس با منیجز قلبم که عاشقت هست چیزی ندارم که به تو تقدیم کنم ،این قلب هم مال تو است ، همین را هم فدایت میکنماگر با تو آغاز کردم به خاطر تو دل مهربان تو بود، بهخاطر وفاداری و قلب بی ریای تو بود ، به خاطر این بود که مثل تو هیچ دل باوفایینیست ، مثل تو کسی نیست که یک دل تنها را درک کند و همیشه وفادار بماندتا تو را دیدم دیگر هیچکس جز تو را ندیدم ، از آن لحظهدلم زیر و رو شد ، در مستی چشمهای تو حالم خراب شد ، در کوچه پس کوچه های سرزمین عشق با همان حال خرابم ، با همان قلب عاشق و همان چشمهای تارم که خیس شدهبود از اشکهایم به در و دیوار میخوردم و فریاد میزدم من عاشقم ، عاشق فرشته ی نازمتنها نگذار مرا که ای تو که دیوانه کردی قلبم را ، تنهانگذار مرا ای تو که دگرگون کردی حال مرا ، تنها نگذار مرا ای تو که اسیر خودت کردیای دل تنهای مرااینک اگر دلم شاد است و تنها اشکهای شوق در چشمانم حلقهاست به این خاطر است که هیچگاه حتی به بی تو بودن فکر نمیکنم! حتی یک لحظه فکرنبودنت به آتش میکشد دنیای مرا ، این آخرین راه است ، آزاد نکن از زندان قلبت مرابگذ ، تمام حرفهایم از روی صداقت استباور ندارم با تو هستم ، باور ندارم تو را ندارم ، کاریکن که باور کنم به آرزویم رسیده ام ، کاری کن که باور کنم همیشه تو را خواهم داشتو همیشه در کنارم خواهی ماند.عزیزم آرامش را به من هدیه بدهآرامش من تویی ، آرامش من همیشه با تو بودن است ، روزمرگ من روز بی تو بودن استهستم تا هستی ، هستم تا در کنارم هستی ، هستم تا لحظه ایکه در قلبت باشم ، محال است بی تو حتی یک لحظه نیز زنده باشم !این بود احساساتی که در قلب من بود ، تمام این کلماتعاشقانه به عشق این بود که تو در قلبمی و قلبم با هر تپش به تو میگوید که دوستتداردفریاد میزند دوستت دارد ، باز هم میگوید دوستت داردتا بشنود از سوی تو این کلمه را ، تو هم بگو دوستم داریتا بشکنم باز هم این سکوت عاشقانه را ، تا غوغا شود درون قلبم عاشقم ، تا آرام شومباز هم با شنیدن این کلام عاشقانه ات
عيد قربان جلوه گاه تعبد و تسليم ابراهيميان حنيف است . فصل قرب يافتن مسلمآنان به خداوند، در سايه عبوديت است .
آغوش یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک پسری نشسته بود . اون آقا پسر یه حسی داشت و همیشه جای یه کسی تو زندگیش خالی بود و خودش نمیدونست که اون کیه ! یه روز که توی کوچه زندگی داشت راه میرفت یه دختر زیبا رو دید و فکر کرد که شاید اون همونیه که میتونه جای خالی قلبش رو پر کنه . پس جلو رفت و بهش گفت که " فکر کنم تو کسی هستی که میتونی روی صندلی قلبم بشینی " دختر اومد جلو و سینه پسر رو باز کرد و رفت توی سینش و رو صندلی دلش نشست ولی بعد یه مدت پسر به این فکر افتاد که اون کسی که توی دلش میشینه میخواد چه کار کنه ؟ پس رفت و نگاه کرد و دید که دختر داره ذره ذره فلبش رو میبلعه و میخوره پس پسر با ترس و هراس و در حالیکه بهت زده بود دختر رو از سینش بیرون آورد و خودش رفت یه کنجی افتاد و منتظر بود تا لحظه مرگش برسه و به بخت بدش فکر میکرد که یه دختر معمولی اومد و کنارش ایستاد و وقتی اوضاع و احوال پسر رو دید رفت توی آغوشش و از دل خودش روی دل پسر گذاشت ، وقتی پسر اون صحنه رو دید دختر رو توی آغوشش نگه داشت تا بتونه هم احساس مسرت خودشو برسونه و هم ناجی خودش رو در آغوش داشته باشه . داشت از دختر تشکر میکرد و ازش میپرسید که چرا این فداکاری رو کرده که دلهاشون بهم پیوند خورد و جای خالی قلب هاشون با همدیگه کامل شد . سوال اینجاست که اون دختر چرا به اون پسر کمک کرد و پسر چرا اونو توی آغوشش گرفت ؟
و من چشمهایم را به سوی دریا باز خواهم کرد
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق دریا میدوخت و شعرهای قشنگی چون پرواز پرنده ها میخواند دلم برای کسی تنگ است کسی که خالی و جودم را از خود پر میکند و پری دلم را با وجود خود خالی میکند دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من مانند کسی که با من نیست دلم برای کسی تنگ است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد و رفت و پایان داد دلم برای کسی تنگ است که با روح پاکش به زندگی من معنا بخشید دلم برای کسی تنگ است که همیشه به یادش گریه میکنم دلم برای کسی تنگ است که همیشه به یادش هستم و میمانم دلم برای کسی تنگ است که در کنارم نیست و ازم دوره ولی همیشه وجودش رو کنارم حس میکنم دلم برای کسی تنگ است که همیشه دلم برایش تنگ میشود
به نام حضرت دوست که محبت از اوست منتظر مانده بود وقتی به او رسیدم اشک از چشمانش جاری شد کنار او رفتم گفت : بگو که دوستم داری به چشمانش نگاه کردم ولی نگفتم که دوستش دارم روز بعد به دیدارش رفتم دستانش را روی قلبش گذاشته بود دستانش را بلند کردم گفت : بگو که دوستم داری بی اختیار شدم و نگفتم که دوستش دارم . چند روز بعد با 3 گل رز به دیدارش رفتم در بستر بیماری به من گفت : بگو که دوستم داری اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلویم را گرفت و نتوانستم بگویم دوستت دارم امروز که به دیدارش رفته بودم پارچه ای سفید به رویش انداخته بودند با وحشت پارچه را کنار زدم و فریاد زدم من نمی خواستم بگویم دوستت دارم می خواستم که بفهمی و درک کنی که. . . دوستت دارم .......
بهت نمیگم دوست دارم اما قسم میخورم که
دوست دارم... بهت نمیگم که هر چی بخوای بهت میدم چون همه چیزم تویی... نمیخوام خوابتو ببینم چون تو خیالی خوش تر از خوابی اگه یه روزی... چشمات پر اشک شد و دنباله یه شونه میگشتی که گریه کنی... خبرم کن بهت قول نمیدم که ساکتت کنم ولی پا به پات گریه میکنم... اگه دنبال مجسمه سکوت میگشتی تا سرش داد بزنی صدام کن... قول میدم ساکت بمونم اگه دنبال خرابه میگشتی تا نفرتتو توش خالی کنی صدام کن... قلب من تنها خرابه وجود توست
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا رو بدی، فقط يه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته، حاضری دنيا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون می زنی خيلی چيزا رو می شکنی، تا دل اونو نشکنی حاضری قلب تو باشه، پيش چشای او گرو فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوس نداشت، به خاطرش رها کنی حسابتو، حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانونو، ساده بذاری زير پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات وقتی بشينه به دلت، از همه دنيا می گذری تولد دوبارته، اسمشو وقتی می بری حاضری جونتو بدی، يه خار توی دستاش نره حتی يه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر اما نبينی اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر حاضری که هر جا بری به خاطرش گريه کنی بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی حاضری هر چی بشنوی، حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی می گن چيزی نگی، گوش بکن وقتی کسی رو دوست داری، صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره، اين گنج خيلی قيمتی
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟ عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه شده کار این زمونه
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه...
من بی تو یه ناتمومم
اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته يک سينه غرق مستي دارد هواي باران از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خيال دارم تا صبح گريه کنم
سر کلاس درس سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگی بود صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! شده بود: سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
خواستم بگويم فاطمه دختر خديجهء بزرگ است
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم دوستت دارم تنهاعشق من دوستت دارم
آسمـــــانـــــی دوستـــت دارم نمیفهمی چرا ؟
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ " سهراب سپهری "
|
About
Home
|